آرشامآرشام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

آرشام کوچولو

بازم عکس آبان ماه

فقط اومدم عکس بزارم پسرم آخ گل پسر تو  یخچال چیکار داری؟؟؟   درحال دیدن باب اسفنجی اونم خوابیده آماده در حال رفتن خونه مامان سامره عید غدیر   پسرم دوباره رفتیم شمال و شما تمام تنت کهیر زد نمیدونیم پشه بود یا هر چی اما هربار تهران میبردیمت دکتر یگفتم حشره کزیدگیه اما اینبار گفتم همون بابل ببردیمت دکتر به هر حال محیطه و اونها موارد اینجوری زیاد دیدن . خلاصه اونجا دکتر گفت شما به شمال حساسیت داری و با کوچکترین نیشی تمام تنت کهیر میزنه و هر بار که میای باید بهت هیدروکسی زین بدم. اینم از حساسیت شما امیدوارم با بزرگ شدنت از بین بره اینم هنر دست مامان سامره  ...
15 دی 1392

مریضی پسرم و بستری شدنش تو بیمارستان

وای وای پسرم خدایا اون روزها بره و دیگه بر نگرده خیلی ورزهای بدی بود  9 آبان ماه بود که شما   3 روز اسهال شديد بودی بردمت دکتر تو محل خودمون دارو داد خوب نشدی که هيچ هرچي ميخوری حتي آب هم بالا مياری دوباره بردمت دکتر خودت برای غروب وقت داد طاقت نیاوردم و بردمت بیمارستان انصاری  2 تا آمپول و شربت اما از ظهر تا غروب هيچ فرقي نکردی. بچم آب شده حتي آب هم ميخوردی بالا مياری خدا شاهده از صبح هيچي نمیخوردی.دیگه نمیدونستم چیکار کنم تا صبح طاقت آوردیم  تا صبح چند بار بالا آوردی. آب شدی صبح بردیم بیمارستان کودکان طالقانی اونجا دکتر آب سرد ریخت رو سرم و گفت باید بستری بشی انگار دنیا رو سرم خراب شد . خلاصه که بابایی اتاق خص...
15 دی 1392

رفتی به شهر بازی با پسری

پسرم تو شهریور ماه با مامان سامره اینا رفتیم مسافرت و انجا یک شهر بازی بود مخصوص فرشته های کوچولو همسن شما بابایی هم شما را برد اونجا و شما کلی بازی کردی تمام بازی ها را دوبار دوبار سوار شدی و مامان میترسید سرگیجه بگیری و اومدیم خونه با کلی گریه شما وگرنه شما بازم میخواستی سوار بشی     اینم خواب بعد از یک بازی طولانی     ...
15 دی 1392

عکسهایی از 17 و 18 ماهگی آرشام

سلام به روی ماه پسر گل نازم  عزیز دل مامان ببخش چند وقت نبودم و الان اومدم برات عکس بزارم که بعد ها ببنی و کیف کنی اما حیف که نمیزاری من عکس بگیرم تا دوربین میگیرم زود ژست عکسیت به هم میخوره و میای که دوربین را بگیری برای همین از این ماه بع بعد فکر نکنم زیاد بتونم عکس بگیرم فقط در حد چند تا عکس که تا متوجه دوربین نشدی شکار میشه   اینقدر بلا شدی و کارهای جالب میکنی که نگو مامان میخواد بخورتت وقتی یک چیز را میخوای و بهت نمیدم جیغ میزنی و گریه میکنی اما من توجه نمیکنم تا این عادت از سرت بیفته نمیدونم چقدر موفق میشم. بعضی وقتها هم میگم برو تو اتاقت  و میری تواتاق یکم گریه میکنی و زود یادت میره و میای بیرون و شروع به...
14 دی 1392

نامه ای از مادر به پسر عزیزتر از جانم

به نام آنكه تو را در يك روز آفتابي با مهرباني به من هديه كرد پسر عزيزتر از جانم سلام   بدان كه هميشه اول سلام بعد كلام كه سلام از نام هاي آفريدگارت است مهربانم دلم ميخواهد كلامي با تو سخن بگويم تو كه از نفس براي من واجب تري مي خواهم بگويم از راز و رمز زندگي مي خواهم بگويم كه بايد بداني وبايد بداني كه هر انكه ياد نگيرد زندگي را محكوم به فناست حتي اگر 100 سال زيست كند بايد بداني كه چگونه جاويد بماني ........ خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد مهربان باش حتي با جانوري درنده خو صبور باش و محكم حتي محكمتر از كوه دانا باش و به دنبال دانايي برو با چراغي از ايمان كه ا...
14 آذر 1392

15 ماهگی آرشام تپلی من و کلی عکس

  مامانی قربون چشمای خوشگلت بره که دیه راحت و عالی راه میری دیگه بیرون از خونه هم فقط دلت میخواد راه بری و نمیخوای بشینی تو کالسکه و مامان هم زیاد برای پیاده روی میبردت بیرون اما خوب خیلی طول میکشه جون شما تو هر مغازه ای میری  و با هر کی میبینی بهت میخنده می ایستی و باهاش کلی حرف میزنی مخصوصا بچه ها و مامان بزرگ ، بابا بزرگها . فقط بخاطر گرمی زیاد هوا نمیشه بریم پارک ببخشید   عزیزم اینجا شما یکم مریض شدی بابایی برات گوسفند قربونی کرد و درسنته داد  محک که ان شالله همیشه صحیح و سلامت باشی اینم در حال آب بازی تو حیاط کوچیک(بالکن) که هر روز سر ساعت میری جلو در که من در را باز کنم و بری آب بازی &...
5 مرداد 1392